#الهه_شرقی_پارت_333

- نه، ميترسم اولين شب بدون درگيريمون رو خراب كنه.

كيميا كه به جمله او شك كرده بودگفت:

- خب اگه اينطوره نگو.

رابين سر تكان داد و بدون گفتن هيچ كلام ديگري پايش را روي پدال گاز گذاشت و با شدت آن را فشرد. ماشين از جا كنده شد و به سرعت به حركت در آمد اما هنوز چند متري دور نشده بود كه دوباره دنده عقب گرفت، دقيقاً مقابل كيميا ترمز زد و گفت:

- خيلي دلم مي خواست تو هم همراهم بودي.

و باز به سرعت از او دور شد. كيميا در حالي كه همچنان در جاي خود ايستاده بود لبخند زد و حودش هم نمي دانست كه چرا به كارهاي رابين مي خندد. برعكس آنچه رابين تصور كرده بود او اصلاً از اين جمله عصباني و ناراحت نشده بود. آهسته آهسته از محوطه برفگير خوابگاه پله ها را يكي يكي پيمود و به اتاق خود رفت. قبل از آن كه حتي لباسهايش را در آود كادوي رابين را با عجله و شتاب اما به دقت باز كرد، در جعبه كادو را گشود. يك دستبند ظريف برليان بسيار زيبا در داخل آن بود. دستبند را از جعبه خارج كرد و آن را روي مچش گذاشت و در حالي كه مقابل آينه به خود لبخند مي زد آهسته زير لب زمزمه كرد:

- ديوونه.


romangram.com | @romangram_com