#الهه_شرقی_پارت_310
- خيلي سردم نبود.
- ديدم عرق كرده بودي به خاطر اين بود كه هوا خيلي گرمه، مگه نه؟
رابين طعنه كيميا را نشنيده گرفت و گفت:
- خب حالتون خوبه؟
كيميا در حالي كه به لحن رسمي رابين فكر ميكرد پاسخ داد:
- متشكرم.
اين لحن تقريباً برايش آشنا بود. تمام روزهاي گذشته در هر ديدار رابين دقيقاً اينطور رفتار كرده بود. ديگر از آن شيطنتهاي هميشگي خبري نبود. او خيلي محترمانه با كيميا صحبت مي كرد و زماني كه او را مي ديد چون يك زن بسيار متشخص و شايد مسن با او حرف مي زد، و اين براي كيميا گرچه خوشايند نبود اما جاي اعتراض هم نداشت. چرا كه مسلماً رفتار رابين عكس العملي در مقابل رفتارهاي او بود. در هر حال اكنون او در ماشين رابين بود اما نه آن رابيني كه تا يك ماه قبل به هر بهانه اي مي خواست او را به آپارتمان خود بكشد. بلكه پسر امروز پسري آرام و بي شيطنت بود كه بيشتر با او چون راننده اش صحبت مي كرد تا دوستش!
romangram.com | @romangram_com