#الهه_شرقی_پارت_309
كيميا لحظه اي درنگ كرد و بعد پاسخ داد:
- نه منظورم اين نبود مي دونيد شما توي اين هوا اونم بدون لباس گرم...
رابين لبخندي زد و گفت:
- مهم نيست؛ من فكر مي كردم شما خيلي زودتر از اينا مي يايد براي همين بيرون ماشين منتظرتون بودم.
كيميا بعد از الين سوار شد و رابين كه از سوار شدن بدون گفتگوي كيميا تعجب كرده بود به سرعت در را بست و خود نيز سوار شد وقتي در جاي خود نشست، كيميا كاپشن او را روي صندلي عقب ماشين ديد و با خنده و به زبان فارسي گفت:
- عقلت رو از دست دادي چرا اينو تنت نكردي؟
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com