#الهه_شرقی_پارت_308

وقتي هر سه به نزديكي ماشين رسيدند رابين بلافاصله پيش آمد و در حالي كه به كيميا سلام مي كرد در ماشين را برايشان باز كرد.

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- من نمي دونستم شما اينجا هستيد.

و رابين با شيطنت گفت:

- مسلماً اگه مي دونستيد نمي اومديد نه؟

كيميا چيزي نگفت و رابين در حالي كه به او نگاه مي كرد گفت:

- حالا هم اتفاقي نيافتاده شما ناراحتيد كه من اينجا هستم؟


romangram.com | @romangram_com