#الهه_شرقی_پارت_287

مايك پوزخند وحشتناكي زد و گفت:

- باشه كوچولو برو ولي اول برامون يه هنرنمايي شرقي بكن.

كيميا كه به شدت مستأصل شده بود دلش ميخواست چشمان دريده مايكل را با ناخنهايش از كاسه درآورد، و اي كاش توانش را داشت. مايك فشار نسبتاً شديدي به بازويش وارد آورد و او بياختيار ناله كرد. مايك با صداي بلند خنديد و كيميا چنان عصباني شد كه بي اختيار دستش را بلند كرد و با تمام قدرت به روي گونه او فرود آورد. مايك كه حسابي غافلگير شده بود وحشيانه به سمت كيميا كه قصد فرار داشت هجوم آورد، او را به سوي خود كشيد شانه هايش را محكم گرفت و چند بار به شدت تكان داد، بعد دستش را بالا برد ولي قبل از آنكه دستش با صورت كيميا تماس پيدا كند، انگشتاني دور مچش حلقه شد و دستش را عقب كشيد. مايك عصباني برگشت و به صاحب انگشتها نگاه كرد كيميا هم مشتاقانه به ناجي خود نگاه كرد. رابين با آن چشمان دريايي درست پشت سر مايك ايستاده بود. لحظه اي ناباورانه به او خيره شد. رابين با عصبانيت فرياد زد:

- اگه فقط نوك انگشتات به اين دختر برسه با من طرفي.

مايك خيره به رابين دستش را پايين آورد. چند قدم به عقب برداشت بعد با خشم جمله اي بهه انگليسي گفت كه كيميا حتي يك كلمه از آن را نفهميد. شايد اگر در آن حالت مايك فارسي هم حرف مي زد كييميا باز هم نمي فهميد. رابين با همان زبان به او پاسخ داد. بعد سوئيچ اتومبيلش را رو به كيميا گرفت و به فارسي گفت:

- برو تو ماشين تا من بيام.

اما كيميا مبهوت و متعجب همچنان نگاهش مي كرد. او اين بار بلند تر گفت:


romangram.com | @romangram_com