#الهه_شرقی_پارت_286

- دختر شرقي بايد برقصه.

دختران و پسران مست هم با او همنوا شدند و صداهايشان گوشهاي كيميا را پر كرد و احساس تهوعش را تجديد نمود. با بيزاري از مايك روي گرداند تا عقب برود ولي مايك با يك حركت ناگهاني بازوي او را گرفت و به سرعت عقب كشيد. كيميا يعي كرد از او بگريزد ولي بازويش به شدت در ميان انگشتان استخواني مايك اسير شده بود. او دست ديگرش را براي پس كشيدن شال كيميا روي سرش برد و كيميا را ناچار كرد كه با هر دو دست شالش را محكم نگه دارد. مايكل باز خنده بلند ديگري سر داد و گفت:

- مگه نمي شنوي دوستان چي ميگن؟ زود باش عروسك كوچولو، تو كه نمي خواي دل دوستانت رو بشكني؟

كيميا مشت محكمي به سينه مايك كوبيد او را قدمي به عقب راند و با عصبانيت فرياد كشيد:

- دست از سرم بردار وگرنه...

ناگهان ساكت شد. مايك مغرورانه به سكوت عاجزانه كيميا نگاه كرد و كيميا به رابين، اما او به جهت مخالف آنها نگاه مي كرد. مضاف بر آن كيميا و رابين پس از ماجراي آن شب با هم قهر بودند و رابين ديگر هيچ اصراري در برقراري ارتباط با او نكرده بود. دوباره به مايك نگاه كرد و اين بار ملتمسانه و با لحني آرامتر گفت:

- بذار برم.


romangram.com | @romangram_com