#الهه_شرقی_پارت_285
هنوز آن جشن مسخره ادامه داشت و جوان ها سر خوش از نوشيدن آن همه الكل هر كدام در گوشه اي مشغول خوشگذراني بودند. اتاقهاي ساختمان بزرگي كه براي جشن اجاره گرفته شده بود در اشغال جوانان تشنه شهوت و باغ آن جولانگاه مستان آخر شب بود. تنها كيميا در اين ميان سرگشته و تنها گوشه گوشه ي باغ را در جستجوي الين زير پا مي گذاشت و از همه چيز احساس تنفر و تهوع مي كرد. حتي از خودش به خاطر شركت در اين جشن كذايي متنفر بود. كاش هرگز به اصرار الين و ديويد، پاي در جايي كه جاي او نبود نمي گذاشت. وقتي از يافتن الين نا اميد شد و به اين نتيجه رسيد كه او هم در يكي از آن اتاقهاي لعنتي است تصميم گرفت از آن خراب شده بگريزد. قبل از آن كه به راه پله برسد صداي آواز دسته جمعي پسرها به گوشش رسيد از شنيدن صداي آنها و آهنگ مبتذل و وحشتناكي كه به زبان انگليسي مي خواندند خونش به جوش آمد دلش مي خواست با تمام وجود سرشان فرياد بزند((خفه شيد)) ولي آخر چگونه؟ از دور به جمعشان نگاه كرد صداي رابين كه كنار مايك نشسته بود در بين صداها قابل تشخيص بود. (( واي كه چقدر از اين مارمولك موزي متنفر بود)). به سرعت راه خروج را در پيش گرفت و وقتي مقابل آنها رسيد نگاهي مملو از نفرت به چهره هاي مستشان انداخت و بياختيار فرياد زد:
- شماها از حيوون هم كثيف تريد.
لحظه اي صداها خاموش شد ولي سكوت چند لحظه اي را قهقهه ي چندش آور مايك درهم شكست. او از روي پله بلند شد و آهسته آهسته به طرف كيميا حركت كرد. هنوز چند قدمي با او فاصله داشت كه بوي مشروب شامه ي كيميا را آزارد. مايك چشمان سرخ و دريده اش را به كيميا دوخت و گفت:
- دختر شرقي چرا با ما آواز نمي خووني؟ شايدم ترجيح مي دي ما بخونيم و تو برقصي.
كيميا با نفرت نگاهش كرد و گفت:
- خفه شو.
مايك گرچه از عصبانيت بيش از اندازه كيميا جا خورد ولي مست تر از آن بود كه معناي آن را دريابد دستش را پيش آورد و در همان حال فرياد زد:
romangram.com | @romangram_com