#الهه_شرقی_پارت_288

- بگير ديگه.

كيميا دستش را كه به شدت مي لرزيد جلو برد و سوئيچ را گرفت و با سرعت به طرف ماشين شروع به دويدن كرد. چند لحظه بعد رابين آمد و كنار او نشست مثل هميشه آرام و خونسرد به نظر ميآمد. كيميا نگاهي از سر قدر شناسي به او كرد و گفت:

- فكر مي كنم گاهي اوقات مي شه تو وجود شما هم دنبال غيرت گشت.

رابين لبخند زيبايي زد. سرشش را طوري تكان داد كه يال روشن و زيبايش در هوا به حركت در آمد بعد آهسته گفت:

- آدم گاهي اوقات كارهايي رو مي كنه كه حتي خودش هم علت اونها رو نمي دونه.

و بعد نگاهش را به چشمان كيميا دوخت و آهسته گفت:

- منو به خاطر تمام دفعاتي كه ناخواسته و ندونسته ناراحتت كردم ببخش.


romangram.com | @romangram_com