#الهه_شرقی_پارت_268
لحظات از پي هم سپري مي شدند اما نه خبري از الين و ديويد بود و نه رابين قصد داشت سرش را از روي ميز بردارد. نگاهي به ساعتش كرد خيلي به نيمه شب نمانده بود آهسته گفت:
- فكر نمي كني يه كم دير كردند؟
رابين پاسخي نداد و كيميا تصور كرد او در خواب است، قوطي سيگارش را از روي ميز برداشت و با انتهاي جعبه چند بار به ساعد رابين فشار آورد. رابين سرش را بلند كرد، نگاهي به او و نگاهي به جعبه سيگار كرد و سر تكان داد. پوزخندي زد و گفت:
- شايد به قول تو من آدم هرزه اي باشم ولي مطمئنم آلوده به هيچ نوع ويروسي نيستم.
كيميا با شرمندگي سر به زير انداخت. مسلماً قصد نداشت براي رابين در اين مورد توضيحي بدهد. زيرا خيلي خوب مي دانست رابين از حرفهاي او سر در نخواهد آورد. چند لحظه اي بعد سرش را بالا آورد رابين همچنان او را نگاه مي كرد و كيميا غروب دريا را در سپيدي خون رنگ چشمان او نظاره كرد.
romangram.com | @romangram_com