#الهه_شرقی_پارت_269
رابين كه سكوت كيميا را ديد با همان حالت غريب آن شبش پرسيد:
- دوشس نفرمودند امرشون چي بود؟
كيميا در حالي كه نگاهش را از نگاه او مي دزديد گفت:
- گفتم شما فكر نمي كنيد دير كردند؟
- من كه منتظرم هستند براي ذفتن به آپارتمانم اين طوري عجله ندارم كه شما براي رفتن به خوابگاه عجله مي كنيد.
كيميا دلش مي خواست به رابين بگويد از همه كساني كه امشب و شبهاي ديگر در انتظارش هستند متنفر است اما ترجيح داد سكوت كند. رابين در حالي كه از گارسون صورت حساب را ميخواست جعبه سيگارش را از روي ميز برداشت و داخل جيبش گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com