#الهه_شرقی_پارت_267

كيميا نيمچه لبخندي زد و پاسخي نداد. رابين كمي به طرفش خم شد و گفت:

- از دستم عصباني هستي؟

كيميا از گوشه چشم نگاهي به آبي آرام و منتظر چشمانش كرد و پاسخ داد:

- چطور بايد بهت تفهيم كنم كه نه خودت و نه كارات برام اهميتي نداره.



رابين مستقيماً به چشمان كيميا نگاه كرد و كيميا نيز براي اولين بار به خود جرأت داد و به چشمان او خيره شد. براي نخستين بار طوفاني شدن يك درياي آرام را در عرض كمتر از چند ثانيه به تماشا نشست. لبهاي رابين لحظه اي جنبيد ولي بر خلاف تصور كيميا سكوت كرد. بطريهاي مقابلش را كمي عقب كشيد دستانش را روي ميز گذاشت و سرش را روي آنها قرار داد. كيميا با تعجب او را نگاه كرد؛ از يك پسر شرقي اين اداها واقعاً عجيب بود؛ با اين حال هيچ حرفي نزد و به انتظار الين و ديويد به در ورودي رستوران خيره ماند.




romangram.com | @romangram_com