#الهه_شرقی_پارت_139
- كيميا... كيميا! دختر عزيزم! مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده.
كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود، به طرف پنجره رفت و آن را گشود. ريههايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت:
- معذرت مي خوام مادر جون... واقعاً معذرت ميخوام.
- عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده.
كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت:
- مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم.
- خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور.
romangram.com | @romangram_com