#الهه_شرقی_پارت_138
لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت:
- چرا مادر؟ چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟ تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود، يه كم احساس آرامش ميكردم، اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟
مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد:
- عزيز دلم، با قسمت كه نميشه جنگيد. تقدير هر كس يه چيزه.
- و تقدير من همه اش سياهه، نه؟
- ناشكر نباش دخترم.
- ناشكر نيستم مادر، خسته ام، داغونم. دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم.
romangram.com | @romangram_com