#الهه_شرقی_پارت_132

قبل از آنكه رابين پاسخي بدهد، بشدت به سرفه افتاد. كيميا نگاه تخقير آميزي به او كرد و گفت:

- واجب بود با اين حالت بياي دانشگاه؟

رابين مظلومانه نگاهش كرد و آهسته پاسخ داد:

- فكر كردم شايد دوست داشته باشي بيمارت رو توي تب چهل درجه ببيني.

با آن كه از حالت نگاه و تُن صداي رابين دل در سينه كيميا لرزيد، اما زبانش همچنان تيز و برنده پاسخ داد:

- من ديگه مثل جراح ها شدم. ديدن مريض توي تابوت هم برام تازگي نداره.

لبهاي رابين به آهستگي لرزيد و بي آنكه حرفي بزند از جا برخاست و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد، از كلاس بيرون رفت. براي لحظه اي كيميااحساس كرد دلش مي خواهد به دنبال رابين بدود، او را با تمام وجود فرياد بزند و تب سوزاش را در وجود سرد خود مدفون كند، اما احساس يخزده اش به او اجازه ي برداشتن حتي يك گام را هم نداد.


romangram.com | @romangram_com