#الهه_شرقی_پارت_123

كيميا فاتحانه لبخند زد و نگاهش را از نگاه نافذ و بي قرار رابين دزديد.

حرارت گرم و مطبوع بخاري ماشين، خيلي زود سرما را از بدنهاي بي حس آنها دور كرد. رابين با كمك ديويد، لباسهاي خيسش را از تن به در كرد. كيميا كاملاً سرش را پايين انداخته بود و اصلاً به آنها نگاه نمي كرد. تنها يك بار وقتي رابين چند بار پياپي عطسه كرد، سرش را بالا آورد و اندام ورزيده او را در حالي كه خود را با كاپشن ديويد مي پوشاند، ديد و از ديدن عضلات محكم و پيچيده او تعجب كرد.

***

صبح روز بعد كيميا بدون آنكه بخواهد، تمام كلاسهاي دانشكده را در جستجوي رابين بازرسي كرد ولي از او خبري نبود. با اين حال سراغش را از كسي نگرفت، حتي از ديويد و يا مايكل كه از دوستان نزديك او بودند و خود را به اين كه او يكي از همان غيبتهاي تفريحي اش را خارج از دانشگاه مي گذراند، قانع كرد. با اين حال احساس عجيبي داشت و نگران بود. وققتي غيبت او سه روز متوالي به طول انجاميد، براي يافتن اطلاعات از او دست به دامان الين شدو الين با تعجب نگاهي به كيميا كرد و گفت:

- يعني تو واقعاً نمي دوني رابين چرا نيومده؟

- از كجا بايد بدونم؟

الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:


romangram.com | @romangram_com