#الهه_شرقی_پارت_122

- براوو! شرقي زيبا براي من نگران مي شه... خودت بيا كمكم كن... بپر... بپر.

كيميا چند لحظه اي بي آنكه بتواند حتي دهانش را باز كند، همان طور وحشتزده به رابين نگاه كرد. سرنشينان قايق به افتخار او و شيرجه ي موفقش برايش دست مي زدند، اما كيميا همچنان مي لرزيد و نمي توانست حركت سريع چانه اش را مهار كند. چند لحظه اي بعد رابين به سوي قايق شنا كرد و با كمك خدمه از آب بيرون كشيده شد و يكراست به سوي كيميا آمد، ولي به جاي آن كه روي صندلي بنشيند جلوي پاي كيميا، كف قايق زانو زد و گفت:

- من فقط از امر تو اطاعت كردم. باور كن نميخواستم ناراحت بشي.

كيميا لحظه اي به او نگاه كرد. از موهاي زيتونياش قطره قطره آب مي چكيد و لبهايش به سفيدي گرائيده بود و به شدت مي لرزيد كه البته در آن هواي سرد چيز عجيبي نبود. كيميا كه هنوز هم نمي توانست حرف بزند، به زحمت بر خود مسلط شد و با عصبانيت گفت:

- تو واقعاً فكر مي كني ترسوندن من موفقيت بزرگيه...؟ تو فكر مي كني اين كه من برات نگران شدم، جز حس همنوع دوستي، معناي ديگه اي داره؟

رابين چند لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد با تأسف سري تكان داد و گفت:

- حقق با توئه كيميا. شما دختراي شرقي احساسات عجيب و غريبي داريد. من مطمئنم كه اگه به جاي من يه مورچه هم تو آب غرق مي شد، تو بازم همين كار رو مي كردي.


romangram.com | @romangram_com