#الهه_شرقی_پارت_117
الين چون بچه ها ذوق زده به هوا پريد و گفت:
- عاليه بريم
و كيميا ناچار در سكوت همراه آنها به راه افتاد. رابين خيلي سريع بليط تهيه كرد و هر چهار نفر سوار يك قايق تفريحي كوچك شدند. كيميا نگاهي به رديفهاي چهارتايي صندلي ها كرد و بلافاصله روي اولين صندلي كنار بدنه ي قايق نشست و الين و ديويد را در انتخاب صندليهايشان مردد گذاشت، ولي رابين بلافاصله الين را در كنار كيميا نشاند، بعد از او ديويد و در آخر هم خودش چهارمين صندلي را اشغال كرد. وقتي تمام صندليها پر شد، قايق به راه افتاد. كيميا كاملاً صورتش را به طرف كناره هاي رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات كوتاه، پاسخ هايي به الين مي داد. وقتي قايق به نزديكي كليساي نتردام رسيد، در حالي كه هيجان زده به سوي الين مي چرخيد، گفت:
- نمي دونم چرا هنوز گاهي اوقات به نظرم مياد كه زندگي زيباست، گرچه هيچ وقت...
كلمات در زبانش ماسيدند و با حيرت به صورت مخاطبش نگاه كرد. رابين لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد:
- هيچ مي دوني تو يكي از زيباترين مظاهر زيبايي طبيعت هستي؟
كيميا كه همچنان متعجب به او نگاه مي كرد، با غيظ پرسيد:
romangram.com | @romangram_com