#الهه_شرقی_پارت_112

كيميا بي حوصله نگاهش كرد و پاسخ داد:

- بايد از شما اجازه مي گرفتم؟

رابين لبخند زد و كيميا اين بار به همراه او چشم دوخت كه طبق معمول دختري زيبا و جذاب بود و وقتي نگاه كيميا را ديد، سر تكان داد و لبخند زد. رابين دوباره گفت:

- اگه مقصد خاصي دارين مي تونم برسونمتون.

كيميا با چشم اشاره اي به دختر جوان كرد و گفت:

- فعلاً همين يه نفر رو برسون.

رابين با شيطنت خنديد و پاسخ داد:


romangram.com | @romangram_com