#الهه_شرقی_پارت_113
- هر دوتون رو هم مي تونم برسونم.
كيميا كه كم كم عصباني مي شد، گفت:
- من جايي نمي رم، فقط مي خواستم كمي گردش كنم.
رابين چند بار به علامت تفهيم سر تكان داد و بي آن كه حتي يك كلمه ديگر بگويد با سرعت از كنار او گذشت. كيميا باز به سوي رودخانه چرخيد و با عصبانيت غريد، (( مرتيكه ي مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه كرد و به قايق هاي تفريحي كه بر روي سن در تردد بودند خيره ماند. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه باز صداي آشناي همان بوق در گوشش پيچيد، اما اين بار به سوي صدا برنگشت. رابين باز چند بوق ممتد زد و كيميا ناچار به سوي او چرخيد. و باز همان آبي آرام و شاد با تمام وجود به سويش لبخند زد. كيميا بلافاصله متوجه شد كه صندلي كنار رابين خاليست، بنابراين به طعنه گفت:
- از كي توي آژانس اتومبيل استخدام شدي؟
برعكس كيميا، رابين با لهجه ي زيباي فارسي- انگليسي اش پاسخ داد:
- از همون وقتي كه دختراي تهران كنار سن دنبال ماشين مي گردن.
romangram.com | @romangram_com