#الهه_شرقی_پارت_111
كيميا خنده اش را به سختي فرو خورد، ولي رابين از ته كلاس با صداي بلند خنديد و گفت:
- مثل شبيه، دستور زبان تازه فارسي.
استاد نگاهي به رابين كرد، ولي گويا منظورش را نفهميده باشد باز به كبمبا لبخند زد و در حالي كه خيره خيره به عكس نگاه مي كرد، از او گذشت و بر جاي خود نشست. قبل از آن كه استاد درس را شروع كند، رابين از او اجازه خواست تا كتاب را ببيند. بعد به سرعت از جا برخاست و براي ديدن كتاب، كنار استاد ايستاد. چند لحظه اي به كيميا خيره ماند. بعد به استاد چيزي گفت كه كيميا نشنيد. تنها ديد كه دكتر سرش را بالا آورد و با تحسين به او نگاه كرد.
تمام شب قبل باران باريده بود و آن روز شنبه ي تعطيل و آرامي بود و لطافت و پاكي هوا، كيميا را به قدم زدن در بيرون خوابگاه تشويق مي كرد. محوطه در سكوتي عميق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از يك روز تقريباً آفتابي به گردش رفته بودند. كيميا گرچه بدش نمي آمد در اين هواي خوش كمي قدم بزند، ولي چندان حوصله اين كار را، آن هم تنها نداشت. در يك كشمكش كوتاه با خود، بالاخره تصميم گرفت كه براي قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت باراني اش را بر تن كرد و شالش را محكم بست. زماني كه قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهي به آسمان احساس كرد نمي توان به پايداري وضعيت آن اميد چنداني داشت. با اين حال و از آنجا كه حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس كرد كنار رودخانه سن بهترين مكان براي پياده روي است. دستهايش را در جيب فرو كرد و در حالي كه سعي مي كرد با روحيه بيشتري تفريح كند، بزحمت لبخند بسيار خفيفي بر لب راند و همچنان كه به ياد دكتر ژوستن، سعري از خيام را زير لب زمزمه مي كرد به سوي سن حركت كرد.
به كناره سن كه رسيد، بي اختيار متوقف شد و به آبي آرام آبها خيره گشت و دلش بشدت به هواي ساحل ناآرام خزر پر كشيد و نگاهش رنگي از غصه به خود گرفت و قبل از آنكه بتواند بر احساس خود تسلط يابد، قطرات اشك بر روي گونه هايش سر خوردند. ياد آن ماه عسل كذايي در آن ويلاي مجلل و در كنار مردي كه برايش غريبه بود تا هميشه غريبه ماند، دلش را به آتش كشيد. مي خواست فرياد بكشد، (( زندگي! از تمام زشتيها و زيبائيهايت متنفرم.)) اما صدا در گلويش و در ميان بغضي پر درد گره خورد و از دهانش بيرون نيامد. حتي از خودش هم به خاطر آن كه هنوز نتوانسته بود خاطرات كهنه و پوسيده اش را دور بريزد، احساس تنفر مي كرد.
چند بوق ممتد اتومبيلي كه از كنارش مي گذشت او را از دنيايي كه در آن غرق بود بيرون كشيد. در حالي كه به سوي صدا سر بر مي گرداند، زير لب با غيظ گفت: (( زهرمار))، ولي ناگهان نگاهش بر روي ماشين سياه رنگ رابين متوقف گرديد و قبل از آن كه بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شيطان رابين به رويش لبخند زد. او با همان فرانسه ي سليسش گفت:
- چه عجب مادموازل! از دير بيرون اومديد!
romangram.com | @romangram_com