#الهه_شرقی_پارت_110
***
باز كلاس ادبيات و باز همكلاسي با رابين ككه كيميا بايد اعتراف مي كرد از شيرين ترين كلاسهاي درس بود. از طرفي وجود رابين با آن لودگيهاي واقعاً شيرينش و از طرف ديگر كلاس زنده و جالب دكتر ژوستين استاد بامزه ي ادبيات. دكتر تقريباً جوان ولي بسيار با معلومات بود و بر حسب اتفاق، علاققه شديدي به ادبيات ايران خصوصاً فردوسي و خيام داشت. به همين علت در كلاس با كيميا بيش از ساير شاگردانش بحث و گفتگو مي كرد و گاهي حتي چند كلمه اي با شيريني خاصي و با لهجه فرانسوي، فارسي صحبت مي كرد و كيميا و رابين را به خنده مي انداخت. گرچه استاد با لباسهاي جين و اسپرت و خصوصاً موتورسيكلتي كه هر روز با آن به دانشكده مي آمد، چندان شباهتي به اساتيد سوربن نداشت، ولي از نظر معلومات، انسان قابل توجهي بود كه علاقه كيميا را از همان ابتدا به خود جلب كرد.وقتي استاد چون هميشه با همان موهاي ژوليده وارد كلاس شد، رابين با صداي بلند اعلام كرد: (( زيباترين استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در ميان خنده بچه ها، استاد بر جاي خود نشست و همان لبخند مضحك هميشگي را بر لب راند. لحظاتي به دانشجويان نگاه كرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض كلاس را چند بار طي كرد و بعد مقابل كيميا ايستاد. لبخندش عميقتر گرديد. چند لحظه اي به او خيره ماند، بعد كتاب خيام چهار زبانه اي را كه در دست داشت باز كرد و دنبال صفحه اي، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالي كه با رضايت مي خنديد، صفحه اي را تا آخر باز كرد و نقاشي مينياتوري داخل آن را به كيميا نشان داد و گفت:
- كيميا!
و بعد در حالي كه سعي مي كرد فارسي حرف بزند، ادامه داد:
- شبيه... خيلي زياد.
كيميا آرام سر تكان داد و به فارسي تشكر كرد. دكتر ذوق زده چند بار سرش را تكان و با زحمت ادامه داد:
- خيام هم كيميا داشت، مثل شبيه تو!
romangram.com | @romangram_com