#الهه_شرقی_پارت_109

چشمان رابين لحظه اي از خشم درخشيد، ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و همان چهره ي بي تفاوت هميشگي را به خود گرفت و در حالي كه براي برداشتن اسكناس خم مي شد، با لبخند گفت:

- كار خوبي كردي، منم به پولام احتياج دارم.

كيميا گرچه از برخورد خونسردانه ي رابين جا خورده بود، ولي به روي خود نياورد و در حالي كه دست الين را مي كشيد، از كنار رابين دور شد. تنها در آخرين لحظه يك بار برگشت و به او نگاه كرد. رابين كه همچنان در جاي خود ايستاده بود، اسكناس را كاملاً باز كرد، آن را بوسيد و در جيب گذاشت.

***

روزهاي ابري و دلگير پائيز با آرامشي طلايي رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق كوچك كيميا بي هيچ وقفه اي سپري مي شد در حالي كه او همچنان به انزواي خود ادامه مي داد. سكوت سنگين اتاق را جز رفت و آمدهاي گاه گاه الين، چيزي نمي شكست و كيميا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپري مي كرد و به پاييز دلتنگ و آسمان غالباً ابري و باراني پاريس خيره مي ماند. اكثر روزهاي زندگيش بدون هيچ هيجاني سپري ميشد. تنها گاهي اوقات حضور كمرنگ رابين به روزهايش هيجاني زودگذر مي بخشيد. اما اين تغيير هم كششي در وجودش نسبت به زندگي فعلي ايجاد نمي كرد و او همچنان بي هيچ ميل و رغبتي، زمان را در خود مي كشت و تنها پيوندش با زندگي گذشته و خانواده، مكالمات كوتاه مدت گهگاهي با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هايي كه با بي حوصلگي تمام و با خطي خرچنگ قورباغه نوشته مي شد.

كيميا و رابين تنها در درس ادبيات عمومي با هم همكلاس بودند، ولي او غالباً رابين را همراه زيباترين دختران دانشگاه در محوطه و يا خيابانهاي اطراف مي ديد و اغلب چنانچه رابين اجازه مي داد، بي تفاوت از كنارش مي گذشت.

روزهاي دانشگاه سوربن، براي كيميا همان روزهاي ايران بود و او كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه از اين مهاجرت نيز آنچه طالبش بود، عايدش نگرديده و در اين گريز از خود، همچنان ناموفق مي نمود. با تمام اينها همچنان راسخ بود كه درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شايد تنها دليل آن لجاجت با اطرافيانش بود.


romangram.com | @romangram_com