#الهه_شرقی_پارت_108

- اون قدر برام ارزش نداري كه روش فكر كنم.

رابين ببا همان لبخند زيبا سري تكان داد و گفت:

- بله خانم. مي فهمم، ولي... ولي مي خواستم بگم كه من واقعاً منظوري نداشتم....

كيميا به سرعت كلام رابين را قطع كرد و گفت:

- نمي خوام چيزي بشنوم.

بعد با سرعت كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد فرانكي بيرون كشيد و به طرف رابين پرت كرد و در همان حال گفت:

- بگير، بابت شام ديشبت.


romangram.com | @romangram_com