#الهه_شرقی_پارت_102

- اجازه نمي دم.

رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت:

-خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشار از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي.

كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد:

- تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت.

و بعد به سرعت از رستوران خارج شد.

فصل سوم


romangram.com | @romangram_com