#الهه_شرقی_پارت_103



الين باز با اصرار گفت:

- تو واقعاً نمي خواي بگي چي شده؟ من كه امروز از درسهامون هيچي نفهميدم. همه حواسم به تو و كار ديشبت بود... مي دوني بيچاره رابين اون قدر دنبال تو دويده بود كه از سر تا پاش آب مي چكيد.

كيميا تنها شانه بالا انداخت و چيزي نگفت. الين دوباره گفت:

- وقتي برگشت خيلي ناراحت بود. تا آخر شب هيچ حرفي نزد. باور كن برات نگران بود... يعني هر سهمون نگران بوديم.

كيميا كه هنوز از دست رابين عصباني بود، با غيظ گفت:

- و شما نمي دونين چي شد؟ رابين هم چيزي بهتون نگفت. نكنه توقع داري باور كنم؟


romangram.com | @romangram_com