#احساس_من_پارت_69
- باشه قبول .
- وسایلتو همین امشب جمع کن برای فردا صبح بلیط گرفتم . ساعت 6 صبح میام دنبالت .
- تو از کجا مطمئن بودی من قبول می کنم که سرخود رفتی بلیط گرفتی ؟
- ببین من مطمئن بودم تو قبول می کنی چون اصولا هیچ دختری برای با من بودن نه نمی گه؟
با عصبانیت گفتم: خیلی بی حیایی آرسان!
- خودم می دونم ...خب عزیزم فردا می بینمت خداحافظ .
- به خاک سپردمت .
گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت .
شب سر شام آرسان به موبایل بابا زنگ زد . تقریبا نیم ساعتی باهاش حرف زد . نمی دونم چی بابا گفت که وقتی بابا برگشت سر میز شام به من گفت:
-آرسان گفت فردا ساعت 6 میاد دنبالت پاشو برو بخواب فردا سرحال باشی .
بهرام دست از غذا خوردن کشید.
بهرام: مگه قراره جایی برن؟
بابا :آره می خوان یه مدت برن مسافرت .
بهرام :مسافرت دیگه واسه چی ؟ اینا که قراره چند وقت دیگه از هم جدا شن ، مسافرت رفتنشون دیگه چه صیغه ایه . الان خودم زنگ می زنم به آرسان و کنسلش می کنم .
بابا با عصبانیت رو به بهرام گفت:
-تو لازم نکرده دخالت کنی . آرسان هنوز شوهر شه می فهمی ؟!
بهرام: من نمیذارم . یه بار حماقت کردم خواهرمو بدبخت کردم دیگه نمیذارم این بدبختی ادامه پیدا کنه .جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته .
- واسه این حرفا دیگه خیلی دیره آقا بهرام، خیلی دیر .
romangram.com | @romangram_com