#احساس_من_پارت_68


رومو برگردوندم و به طرفم اتاقم برگشتم. تا عصر فکر کردم به آرسان به خواستش . باید زودتر این ماجرا رو تموم می کردم . از یه طرف دوست نداشتم پیشنهاد آرسانو قبول کنم ،از یه طرف دیگه می ترسیدم از اینکه واقعا رضایت نده و اون وقت از دست هیچکس هیچ کاری بر نمی اومد. حسابی با خودم در حال جدال بودم ولی بالاخره گوشی رو برداشتم و شماره آرسانو گرفتم طبق معمول چند لحظه ای طول کشید تا گوشی رو برداره .

آرسان: بله؟

-زنگ زدم بگم ... بگم...

- سلام عصر شما هم به خیر ،مرسی منم خوبم...

- خیلی خوب سلام

- آهان حالا شد، علیک سلام امرتون؟

- خواستم بگم ...بگم

- چی بگی؟

- خیلی خوب قبول من شرطتو قبول می کنم ولی چه ضمانتی هست وقتی برگشتیم تو رضایت بدی و منو طلاق بدی ؟

- نگران نباش من انقدر احمق نیستم با یه دختر وحشی و بی ادب یه عمر زندگی کنم. این سفر هم بیشتر به خاطر خوش گذرونی خودمه ، بدم نمی یاد یه خورده مزه ازدواجو بچشم !

- کسی تا حالا بهت گفته خیلی بیشعوری ؟!

- آره خودت زیاد بهم گفتی ...خب حالا آخر نفهمیدم قبول کردی یا نه؟

- فقط به بابا اینا چی بگم؟ اصلا به چه بهونه ای من با جنابعالی باید بیام سفر ؟

- مهم ترین دلیلش اینه که تو زنمی و فکر نمی کنم لازم باشه برای مسافرت با همسرم از کسی اجازه بگیرم ولی نگران نباش من خودم با بابات حرف می زنم . می گم میریم یه سفر یه سنگامون رو وا بکنیم ، حله؟

- کی میریم؟

- فردا صبح نگفتی ،حالا حله؟

نفس عمیقی کشیدم:


romangram.com | @romangram_com