#احساس_من_پارت_67
تا دم در بدرقه اش کردم .
- از قول من از این دایی بدعنقتم خداحافظی کن .
- باشه حتما.
- خداحافظ .
- خداحافظ .
برگشتم داخل خونه . دایی جلوی در ورودی ایستاده بود:
- رفت؟
-بله با اجازتون !
از کنارش رد شدم رفتم داخل .
- می گم ایشون خواهر آقا آرسانه ؟
- آره چطور؟
- هیچی همینطوری، ماشالا چه دختر خانمی بودن !
- اونوقت به خاطر همین خانمیش اونطوری باهاش برخورد کردی ؟!
بدون اینکه جوابمو بده پرسید:
-چند سالشونه اونوقت ؟
- به شما ارتباطی داره ؟
- نه من همینطوری پرسیدم محض کنجکاوی .
- آره جون خودت ...
romangram.com | @romangram_com