#احساس_آرام_پارت_99

لحظاتی بعد دست در جیب راست شلوارش به کنار شیرین رفت و خیره به پرندگان و زلال آب آرام دریاچه به آرامی گفت؛

_ امیدوارم از شوخی های من ناراحت نشده باشی. قصدم فقط شوخی و مزاح بود. در این مورد خاص نیاز به زمان دارم. میدونم مامان خیلی دوست داره منو سر و سامون بده ولی فعلا وقت مناسبی برای اینکار نیست. هروقت زمانش برسه خودم اقدام می کنم. از دست منم ناراحت نشین دختر عمو.

برگشت و به شیرین که سرش را چرخانده بود و نگاهش می کرد خیره شد، همان لحظه شروین با سر و صدا آمد و گره نگاه دو جوان را از هم باز کرد. تکه های نان را به شیرین داد و گفت؛

_پولشو ازت می گیرم

شیرین چشم غره ایی رفت و مشغول باز کردن و تکه تکه کردن نان ها شد.

دو جوان ترجیح دادند یک دور دیگر دور دریاچه قدم بزنند و در مورد مسائل مختلف صحبت کنند، شیرین همراهشان نرفت و مشغول نان دادن به پرندگان شد. با بازگشت فرهاد و شروین و اینکه همچنان راجع مسائل روزمره و کاری صحبت می کردند شیرین کلافه پوفی کشيد وگفت؛

_اي بابا سرسام گرفتم لطفا برید روی اون نیمکت بشینین و هر چقـــــدر که دلتون می خواد باهم حرف بزنین، منم همینجا وایمیستم و به پرنده ها غذا می دم.

بعد درحالی که تکه نانی به درون آب می انداخت آرام زیر لب ادامه داد:

_من نمی دونم این مردها خسته نمی شن از بس در مورد کار با هم صحبت می کنن؟


romangram.com | @romangram_com