#احساس_آرام_پارت_100
فرهاد و شروین صدایش را شنیدند ولی هر دو رو به هم فقط لبخند زدند و راه خود را به سمت نمیکتی که با فاصله از نرده ها بود کج کردند هنوز چند قدمی دور نشده بودند که شروین گفت:
_خواهر کوچولو به اون نرده ها تکیه نده، می ترسم بیوفتی تو دریاچه بجای غذا دادن به پرنده ها خودت طمعه اونها بشی.
بعد هر دو با صدای بلند خندیدند. شیرین چرخشی به چشمانش داد و گفت؛
_ تو حواست به خودت باشه. مراقب باش اون درختای پشت نیمکت یه وقت بر اثر حوادث غیرمترقبه رو سرت خراب نشن.
با این حرف شیرین، فرهاد و شروین که
ساکت شده بودند اول به درختان پشت نیمکت و بعد به همدیگر نگاهی انداختند و این بار با صدای بلندتری خندیدند…
هردو مرد روی نیمکت نشستند و دوباره مشغول صحبت شدند و شیرین هم با خیال راحت کنار نرده ها ایستاد و با لذت به پرنده ها خيره شد و به آنها غذا داد .
نیم ساعت بعد شروین بلند شد تا بستنی و مقداری تنقلات بخرد. بعد از رفتن او فرهاد یکی دو دقیقه روی نیمکت نشست و از دور به شیرین نگاه می کرد که چطور با علاقه به پرنده گان زل زده بود، از جا بلند شد و آرام به او نزديك شد و همانطور که دستانش را روی نرده ها قرار می داد نگاهش را روی دریاچه به حرکت در آورد و پرسید ؛
_مثل اینکه خیلی به پرنده ها علاقه داری؟
romangram.com | @romangram_com