#احساس_آرام_پارت_101

شیرین متوجه حضور فرهاد شد و همانطور که نگاهش را به او می دوخت با ذوق و خوشحالی گفت ؛

_خیلی زیبا هستند.

فرهاد در حالی که از نگاهش شور و خوشحالی می بارید نگاهش را به شیرین دوخت و با لبخندي دلنشین گفت؛

_تو دختر با احساسی هستی.

شیرین نگاهش را به زمین دوخت و خجالت زده گفت؛

_این نظر لطف شماست.

فرهاد پشت به دریاچه کرد و به نرده ها تكيه داد و گفت:

_ نه جدی می گم من تو این مدتی که شما اینجا ایستاده بودید و به این پرنده ها غذا می دادید شاهد بودم که با چه علاقه ای این کار و می کردید. با احساس بودن یعنی همین. یعنی اینکه ما به دنیای اطرافمون با علاقه نگاه کنیم و شما این کارو می کنید.

شیرین گفت؛


romangram.com | @romangram_com