#احساس_آرام_پارت_98

فرهاد کمی گردنش را به عقب متمایل کرد ولی نه آنقدر که بتواند صورت شیرین را ببیند. نگاه نافذ شیرين دلش را آب مي كرد

_از کدوم کار دخترعمو؟ ازدواج در سن یکصد و نود و نه سالگی ؟ خیلی خوب، باشه بخاطر شما من یکصد و نود و هشت سالگی مزدوج می شم. خوبه؟

شیرین با پوزخندی دست به سینه نشست و گفت؛

_باشه ، حالا هرچی دلتون می خواد بگین ولی بعدا به حرف من می رسین، ببینین کی گفتم.

فرهاد دوباره به روبرویش خیره شد و با لحني آرام زمزمه كرد:

_ از نصیحت شما که واقعا به جا و به موقع بود واقعا متشکرم دخترعمو جان...تا ببينيم قسمت چي ميشه.

شیرین پوزخند دیگری زد ولی هیچ نگفت. شروین کنار پارک بزرگ و سرسبزی توقف کرد و در همان حال گفت؛

_فعلا بپريد پايين به وقتش شيريني عروسي فرهادم ميخوريم

هر سه از ماشین پیاده شدند. پارک زیبایی بود که دریاچه ی کوچکی را در خود جای داده بود. به محض ورود به سمت دریاچه رفتند و ابتدا یک دور کامل دور آن قدم زدند ، چندین مرغابی و اردک مشغول خوردن تکه های نانی بودند که عابران برایشان انداخته بودند. شیرین هم از شروین خواست برایش مقداری نان تهیه کند، با رفتن شروین شیرین به نرده های دریاچه تکیه داد و با لذت مشغول تماشای پرندگان درون دریاچه شد و فرهاد دو قدم دورتر مشغول تماشای دخترعمویش. دختري كه حتي خودش نميدانست با آن نگاه سرد چه بلايي بر سر دل بيچاره ي او مي آورد!


romangram.com | @romangram_com