#احساس_آرام_پارت_97

_ و همینطور باید بگم خیر هنوز اونطور که باید و شاید عشقی تو قلبم احساس نمی کنم…

بعد دست چپش را روی دوش شروین گذاشت و با خنده و به شوخی ادامه داد؛

_بنابراین شما و مادر و احیانا دیگران باید منتظر بمونین تا شاید من عاشق بشم، بعد از اون هم باید انتظار بکشین که من نظر طرف مقابلمو جلب کنم و انقدر عاشق هم بشیم تا من بتونم ازدواج کنم، درسته شروین؟

شروین نگاه عاقل اندرسفیهی به فرهاد انداخت و گفت؛

_ یه باره بگو بعد از یکصد و نود و نه سال جناب رضایت بدی ازدواج کنی ، خیال همه رو راحت کن ديگه!!!

فرهاد خنديد و در حالي كه حواسش به شيرين بود جواب داد؛

_ یه چیزی در همین حدود.

با صدای خنده ی بلند هر دو شیرین هم لبخندی زد و به صندلی ماشین تکیه داد ؛

_ ولی شما پشیمون می شین.


romangram.com | @romangram_com