#احساس_آرام_پارت_82

فرهاد مشت آرامی به شانه ی شروین زد و گفت:

_چرت و پرت نگو. حالا چرا اینجا وایسادین؟ بفرمائید داخل.

بعد روبه شیرین کرد و گفت:

_بفرمائید داخل دختر عمو…

شروین گفت:

_نه دیگه، من و شیرین قصد خیابون گردی داشتیم و چون از بابا شنیدم امروز تو هم خونه ای تصمیم گرفتیم بیاییم دنبالت.

مكثی كرد و با طنز ادامه داد:

_حالا آقا فرهاد به ما افتخار همراهی می دن؟

لحن شوخ شروین در آخر جمله اش فرهاد را به خنده انداخت :


romangram.com | @romangram_com