#احساس_آرام_پارت_81
_خوب بلدی آدمو از ترس سکته بدی پسره ی خل و چل.
با این حرف فرهاد شیرین به خنده افتاد وتازه آن موقع بود که فرهاد به پشت سرش نگاه کرد و متوجه حضور شیرین شد. با ديدن شيرين دستي به موهايش كشيد و بلافاصله با لحن محجوب هميشگي گفت:
_سلام دخترعمو، ببخشید متوجه حضورتون نشدم.
شیرین همانطور که می خندید جواب داد:
_سلام . از رنگ و روتون معلومه که حسابی ترسیدین .
فرهاد خنده ای به لب آورد و سرش را بالا گرفت و گفت :
_یه لحظه شک کردم که چه کار خلافی کردم که آگاهی اومده سراغم.
در این لحظه شروین گفت:
_ای ناقلا نکنه کار خلافی کردی که این طور از ترس پس افتادی؟
romangram.com | @romangram_com