#احساس_آرام_پارت_80
فرهاد دوباره با دلهره گفت:
_همین الان خدمت می رسم.
دکمه آیفون را فشار داد و در به روی پاشنه چرخید. ولی شروین آن را باز نکرد تا خود فرهاد آمد و این کار را کرد.
در فرصت کمی که تا آمدن فرهاد داشتند خواهر و برادر به خاطر دست انداختن پسر عمویشان آرام آرام می خندیدند و شيرين تكرار ميكردخدا كنه ناراحت نشه
شروین رو به روی در حیاط قرار گرفته و شیرین با فاصله کمی نزدیک به دیوار ایستاده بود. با باز شدن در هر دو ساکت شدند و فرهاد با دیدن پسر عمویش نفسی به راحتی کشید و گفت:
_ خدا بگم چکارت نکنه. تو که منو زهر ترک کردی دیوانه.
هنوز متوجه حضور شیرین نشده بود. شروین در حالی که از خنده روده بر شده بود سلام کرد و گفت:
_ حسابی ترسیدی ها . نگاه کن رنگ به روش نمونده.
فرهاد خودش را بیرون کشید درحالی که ادای شروین را در می آورد گفت:
romangram.com | @romangram_com