#احساس_آرام_پارت_68
ساعتی بعد سر حال و خوشحال به كمك مادرش شتافت . با چیدن میز ناهار رو به روی میز ایستاد و با غرور به میز زیبایی که آماده کرده بود می نگریست که مادرش دستی به کمرش زد و گفت:
_ آفرین دختر هنرمند خودم.
شیرین با بالا بردن و پایین آوردن دست راستش و خم کردن کمرش تعظیمی کرد و درجواب به مادرش گفت:
_خواهش میکنم بانو. من هرچه که بلدم از شما آموختم.
_خوبه خوبه، مزه نریز دختر شیطون
و خنده ی بلندی کرد و با صدای آقا سعید که می گفت :
_سلام من اومدم
به شیرین گفت:
_ برو خریدای بابات رو ازش بگیر .
romangram.com | @romangram_com