#احساس_آرام_پارت_69

شیرین به سمت هال دوید و با دیدن پدرش گفت:

_ سلام بابا جونم

_ به به دختر خوشکل خودم، خوبی بابا ؟

شیرین میوه ها را از دست پدرش گرفت و گفت:

_ خسته نباشید.

_ مونده نباشی دخترم. تو رو که می بینم خستگی از تنم در میره.

_ انقد این دختر رو لوس نکن آقا، فردا نمی تونیم از پسش بربیاییم ها، از من گفتن بود.

_ به به سلام خانم. چه استقبال گرمی.

بعد رو به شیرین ریز خندید و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com