#احساس_آرام_پارت_67

بعد از آماده شدن سالاد از مادرش پرسید:

_ کار دیگه ایی نیست مامان جان؟

ستاره همانطور که قابلمه را هم می زد گفت:

_ نه مادر،فعلا تا وقت ناهار باهات کاری ندارم. وقتش شد صدات می کنم بیایی میز رو بچینی. باشه؟

_ باشه مامانم پس میرم یه دوش بگیرم

_برو عزیزم.

به اتاقش رفتو بعد راهي حمام شد.

با يادآوري شب قبل و آن همه ستاره در خواب به قدري خوب خوابيده بود كه دلش باز هوس ستاره داشت.

زير دوش كه ايستاد با خودش انديشيد به خاطر ستاره ها هم كه شده بيشتر به خانه ي عمويش سر خواهد زد.


romangram.com | @romangram_com