#احساس_آرام_پارت_65
و با اين جمله همه خنديدند و بعد از خداحافظي سوار ماشين شدند .
شب خوبشان با لبخندهاي پر انرژي به پايان رسيد.
نگاه شیرين به آسمان بود، ستاره هايي كه امشب از اتاق فرهاد به زيبايي تجربه شان كرده بود.
لبخندي زد و تا رسيدن به خانه پلكهايش را بست...
صبح با صدای در اتاق بیدار شد .در حاليكه خمیازه ميكشيد چشمش به مادرش افتاد که سرش را داخل اتاق آورده بود و با لبخند زیبایی نگاهش می کرد.
لبخندی به مادرش زد و سلام کرد و ستاره خانم هم با همان لبخند جوابش را داد:
_ دختر خواب آلود من بالاخره بیدار شد؟! پاشو که خوابیدن زیاد هم خوب نیست، صبح زود می خواستم بیدارت کنم ولی بابات نذاشت گفت دخترم بیشتر استراحت کنه دیشب هم اذیتش کردیم بذار بخوابه خستگیش در بیاد، حالا هم زودتر بیا که هنوز بخاطر تو صبحانه روی میزه.
کش و قوسی به بدنش داد و رو به مادرش گفت:
_ چشم مامان ، همین الان می یام پایین.
romangram.com | @romangram_com