#احساس_آرام_پارت_62
-به حساب شما دو تا هم می رسم. به وقتش آقایون.
با این جمله ی شیرین خنده ی آقا وحید شدیدتر شد و میان خنده گفت:
- ای پدر سوخته. ببین چطور آدمو زهره ترک می کنه.
شیرین با خنده ای خاص گفت:
- مگه من هیولا هستم عمو جان که شما زهره ترک شدین.
آقا وحید دیگر نتوانست کلامی بر لب بیاورد و فقط می خندید. غذا در فضایی بسیار شاد و دوستانه صرف شد و بعد از غذا هم شیرین دیگر وقت نکرد تا به اتاق فرهاد برود، چرا كه بعد از خوردن غذا به زن عمویش در شستن ظرفها کمک کرد و بعد از آن هم کنار عمویش نشست و در مورد مسائل مختلف به گفت و گو پرداخت .
وقتی مینا خانوم به آشپزخانه رفت فرهاد را صدا کرد و سینی چای را به دست پسرش داد تا از میهمانان پذیرایی کند و خود با یک سینی از کاسه های پر از تخمه به دنبال پسرش به راه افتاد. وقتی فرهاد با سینی چای وارد اتاق شد شیرین از جای بلند شد و با خنده گفت:
- این کار شما نیست. لطفا این سینی رو به من بدین. در ضمن باید همیشه کار رو به کاردان سپرد.
فرهاد سري جنباند و گفت :
romangram.com | @romangram_com