#احساس_آرام_پارت_60
_ قطعا نمی خوای تنها حامی و طرفدارت رو از دست بدی ؟! اگر برای شام پایین نری این بار به جای تو من مورد طعنه و متلک دیگران قرار میگیرم. حالا چی؟ بازم می خوای اینجا بمونی ؟!
نگاهی شیطنت آمیز به دخترعمویش کرد و منتظر جوابش ماند. شیرین که با حرفهای فرهاد حسابی مجاب شده بود نگاهی حسرت بار به تلسکوپ انداخت و دوباره برگشت و رو در رو و خیره به فرهاد گفت:
_ باشه میام، به شرطی که بعد اجازه بدی دوباره بیام اینجا و آسمون رو تماشا کنم.
فرهاد از سر راه شیرین کنار رفت و دست چپش را به سمت در اتاق دراز کرد و نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت:
_ من که قبلا بهت این اجازه رو دادم. ولی باشه هر وقت که دوست داشتی بیا اینجا، هر وقت که دوست داشته باشی.
شیرین خنده ایی کرد و سرش را به راست خم کرد و در حال حرکت به پسرعمویش گفت:
_ خیلی ممنون آقا
با این جمله دل در سینه پسر جوان تپیدن گرفت، نگاهی به شیرین که همان لحظه از اتاق خارج شد انداخت و با نفسی عمیق دنبال او از اتاق خارج شد.اين دختر با شيطنت هاي دوست داشتني اش بالاخره جانش را ميگيرد.
از انديشه اش خنديد و پشت سر او راهي طبقه پايين گرديد...
romangram.com | @romangram_com