#احساس_آرام_پارت_59

فرهاد خنده بلندی سر داد و قدمی به سوی شیرین برداشت:

_ ولی شما خب می دونی که این بهانه ی خوبی نیست، مطمئن باش اگر بابا بفهمه می یاد و خودش به زور می بردت پایین و به زور هم غذا به خوردت می ده.

شیرین باناراحتی سرش را پایین انداخت و با من من گفت:

_ نه، آخه می دونید، من می خوام ...

فرهاد با خنده حرفش را قطع کرد :

_ می دونم، می دونم چی می خوای، ولی بزار برای بعد از شام.

بعد سرش را پایین انداخت با کمی ناراحتی ادامه داد:

_اصلا دلم نمی خواد بقیه فکر کنن که من باعث شدم که امشب شما گرسنه بمونین.

دوباره سرش را بالا گرفت و این بار با خنده و چشمكي زيبا گفت:


romangram.com | @romangram_com