#احساس_آرام_پارت_58
شيرين سري جنباند و دوباره مشغول ور رفتن با تلسكوب شد.
فرهاد نيز بی آنکه مزاحمتی برای او ایجاد کند تصمیم گرفت شیرین را با سرگرمی جدیدش تنها بگذارد و اتاق را ترک کند.
بعد از گذشت نیمساعت مینا خانم از فرهاد خواست تا شیرین را برای شام صدا کند. وقتی فرهاد به پشت در اتاقش رسید نفسی تازه کرد و ضربه ی آرامی به در زد و چون دید صدایی نیامد مجددا ضربه ی دیگری بر در زد و با صدای شیرین که اجازه ی ورود می داد وارد اتاقش شد و از همان کنار در به شیرین که هنوز داشت با تلسکوپ به آسمان نگاه می کرد گفت:
_ شام حاضره دختر عمو.
شیرین با خوشحالی زاید الوصفی نگاهش را به سمت فرهاد چرخاند و گفت:
_ من شام نمیخورم، لطفا به بقیه بگین منتظر من نباشن و شامشون رو بخورن.
فرهاد که می دانست شیرین چرا نمی خواهد شام بخورد با خنده دستگیره ی در را که هنوز در دست داشت رها کرد و خود را به داخل اتاق کشید و با مهربانی گفت :
_چرا؟ نکنه حالت خوب نیست؟
_ نه حالم خوبه. فقط گرسنه نیستم، ممنون.
romangram.com | @romangram_com