#احساس_آرام_پارت_55

_ نه، شروین دیگه نمی خواد تماشا کنه...

بعد آستین پیراهن برادرش را چندبار به سمت پایین کشید و ادامه داد:

_مگه نه شروین؟! ... شروین... با توام. شرویــــــــــن

شروین از نگاه کردن به آسمان دست کشید صاف ایستاد و هوفی بلند کشید:

_از دست این دختر . مهلت نمی ده به آدم.

نگاهی به خواهرش کرد و ادامه داد:

_مگه می ذاری؟ حتی اگه بخوام تماشا کنم تو نمی ذاری. بیا این تو اینم تلسکوپ و اون هم آقا فرهاد استاد. هرکاری دلت می خواد بکن، من دیگه اینجا کاری ندارم می رم پایین.

شیرین با خوشحالی گفت:

_آفرین پسر خوب، تو که اینو می دونی دیگه معطل نکن، در ضمن دست داداش گلی خوبم درد نکنه.


romangram.com | @romangram_com