#احساس_آرام_پارت_56

شروين با خنده سرش را خاراند و در حاليكه از كنار فرهاد ردميشد گفت:

_ با همین زبونش همه رو بيچاره كرده هاااااا .

و خنديد و اتاق را ترك كرد. نگاه فرهاد به سمت شيرين که باز پشت تلسكوپ ايستاده بود چرخيد. دلش از هيجاني خاص تپيد

با شيرين تنها بود ... آن هم زیر سقف اتاقش....

با بیرون رفتن شروین از اتاق ، فرهاد با لبخندی نمکین به سوی شیرین برگشت و وقتی او را کنار تلسکوپ منتظر خود دید با برداشتن چند گام بلند خود را به شیرین رساند و با هیجان گفت:

_ خب، آماده ایی؟

_ البته،آماده ی آماده ام.

فرهاد با مهربانی گفت:

_پس شروع می کنیم بیا نزدیکتر و دقت کن ببین من چیکار می کنم.


romangram.com | @romangram_com