#احساس_آرام_پارت_53
شیرین سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان فرهاد نگاهی انداخت و خیلی زود متوجه شد که فرهاد این حرف ها را صادقانه و از صمیم قلب به زبان آورده بود و بخاطر حضور بی اجازه اش ناراحت نیست، خیلی زود شور و شوق چند دقیقه پیش به صورتش برگشت و با خوشحالی گفت:
_ خیلی قشنگه، آسمون با این تلسکوپ از همیشه قشنگتره. اما فقط یک ستاره رو می شه با اون دید یا اینکه ...
شروین همانطور که داشت به آسمان نگاه می کرد حرف خواهرش را قطع کرد:
_ای خواهر کوچولوی خنگ من، یعنی تمام مدت داشتی فقط همین یه ستاره رو نگاه می کردی و انقد از آسمون تعریف می کردی؟! اگه این همه ستاره رو یکجا باهم ببینی چی میگی؟
شیرین با اخم رو به برادرش گفت:
_بله فقط داشتم همین یک ستاره رو تماشا می کردم چون بلد نبودم چطوری با این دستگاه کار کنم، می ترسیدم خرابش کنم.
فرهاد به میان حرف خواهر و برادر آمد:
_فدای سرتون، حالا دعوا نکنید. تقصیر من شد که روی یک ستاره زوم کردم، آخه من اون ستاره رو بیشتر از بقیه دوست دارم و دلم می خواد فقط اونو از نزدیک تماشا کنم. حالا هم عیبی نداره من بهتون یاد می دم چطور میشه با این دستگاه کار کرد.
شیرین با خوشحالی پرسید:
romangram.com | @romangram_com