#احساس_آرام_پارت_52
همانطور که داشت شروین را دعوت به تماشای آسمان می کرد از سرشانه برادرش متوجه فرهاد شد که داشت بشقاب میوه اي که همراه آورده بود را روی میز ميگذاشت. شروین كه با ديدن تلسكوپ و تعريف هاي خواهرش حسابي كنجكاو شده بود به سوي تلسكوپ رفت.
_فوق العاده است شروين، تازه ميفهمي آسمون چقدر قشنگه.
_دارم نگاه ميكنم اگر اجازه بدي.
فرهاد نگاهش را به چهره ي زيباي دخترعمويش دوخت و با لبخندي دلنشين گفت:
_بفرمایید میوه دختر عمو.
شيرين كه تازه متوجه ي فرهاد شده بود دو قدم به سمتش برداشت و با شرمي دوست داشتني سرش را پایین انداخت:
_ ممنون ...ببخشید که بدون اجازه اومدم تو اتاقت، راستش زن عمو گفت...
فرهاد کمی دست راستش را بالا آورد و گفت:
_خواهش می کنم این حرف رو نزن، من چند روز بود که بی صبرانه منتظر بودم که وقتی شما میایین اینجا آسمون و ستاره ها رو به شما و شروین نشون بدم، خوشحالم که مادر زودتر فرستادت اینجا تا از تنهایی خسته نشی... مطمئن باش اصلا از حضورت تو اتاقم ناراحت نیستم دخترعمو...
romangram.com | @romangram_com