#احساس_آرام_پارت_51
شیرین با خوشحالی رو به مادرش کرد و گفت:
_ البته که دوست دارم، چی از این بهتر؟!
بعد بدون به زبان آوردن حرفی دیگر راهي طبقه بالا شد، اتاق فرهاد در سمت راست راهروی طبقه بالا قرار داشت و شیرین تا به حال وارد اتاقش نشده بود به خاطر همین مجبور شد در یکی دوتا از اتاقها را باز کند تا بتواند اتاق فرهاد را از تلسکوپی که در کنار پنجره قرار داشت تشخیص بدهد. با دیدن تلسکوپ کنار پنجره انقدر ذوق زده شد که در اتاق را پشت سرش نبست و یکراست کنار پنجره و تلسکوپ رفت حتی به اطرافش توجهی نكرد. از چشمی تلسکوپ به آسمان خیره شد و فقط توانست یک ستاره را که فرهاد تلسکوپ را روی آن تنظیم کرده بود ببیند. آن ستاره آنقدر نزدیک بود که شیرین حس کرد اگر دستش را دراز کند به راحتی میتواند آن را در دستش بگیرد.
آنقدر از تماشاي آسمان به آن نزديكي ذوق زده بود كه اصلا متوجه گذر زمان نشد، حتی ورود و حضور فرهاد و شروین به اتاق را هم حس نکرد، شروین از فرهاد خواست تا چند دقیقه بدون هیچ گفتگویی فقط نظاره گر باشند. فرهاد هم به حرف شروین گوش داد و هر دو در سکوت مشغول تماشای شیرین که محو تماشای آسمان شده بود ايستادند. بالاخره هم شروین نتوانست بیش از اين طاقت بیاورد و همانطور که پاورچین پاورچین نزدیک می شد دستش را از پشت دور کمر خواهرش حلقه کرد... نگاه فرهاد قفل كمر باريك شيرين بود كه صداي ترسيده اش را شنيد:
_واااااي
شروین کنار گوش خواهرش گفت:
_جیغ نزن، منم. چیه خواهر کوچولو، مثل اینکه خیلی خوش میگذره.
شیرین در حاليكه از حضور ناگهانی شروین و فرهاد جا خورده بود به سمت برادرش برگشت و با خوشحالی گفت:
_وای شروین نمیدونی آسمون چقدر قشنگه. ستاره ها انقد نزدیکن، فکر نمی کردم به این زیبایی باشن. بیا توام نگاه کن.
romangram.com | @romangram_com