#احساس_آرام_پارت_50
شیرین همانطور هاج و واج به زن عمویش زل زده بود، مینا خانم که دید شیرین هنوز با تعجب نگاهش می کند گفت:
_ فرهاد چند روز پیش یه تلسکوپ خریده که هروقت دلش خواست از نزدیک به آسمون و ستاره ها نگاه کنه. میگه مامان ستاره ها با این تلسکوپ خیلی خیلی نزدیکن. فقط کافیه دستتو دراز کنی و تو مشتت بگیریشون. فعلا گذاشته تو اتاقش. قراره یه جای مناسب بالای پشت بوم براش درست کنه. میتونی بری اتاقش و ستاره هارو تماشا کنی عزیزم.
_ فکر نمیکردم فرهاد به این چیزها علاقه داشته باشه زن عمو
مینا خنديد:
_ چرا عزیزم ؟ مگه فرهاد من دل نداره ؟! اتفاقا برعکس خیلی هم احساساتش لطیفه.
_ منظور بدی نداشتم زن عمو، منظورم این بود فکر نمیکردم احساساتی باشه و دلش بگیره
_ اما من نگفتم دلش می گیره. گفتم هروقت دلش خواست به آسمون نگاه می کنه.
_وای زن عمو، تو رو خدا شما دیگه نه، همین امشب بابا و عمو و شروین منو حسابی مستفیض کردن کافیه. لطفا شما دیگه به اونا ملحق نشید. فقط زن عمو يه سوال... فکر نمی کنید اگر من برم تو اتاق فرهاد و با تلسکوپش به آسمون نگاه کنم ناراحت بشه؟!
_ نه عزیزم، البته که نه، خوشحال هم می شه. اصلا خودش گفته بود هر وقت تو و شروین اومدین میخواد دب اكبر رو نشونتون بده، به منم گفته بود هر وقت شما اومدین و خودش نبود شمارو ببرم اتاقش. برو عزیزم خیالت راحت ناراحت نمی شه، حالا اگه دوست داری ستاره های آسمونو ببینی برو تو اتاقش.
romangram.com | @romangram_com